ظل ممدود خم زلف تو ام بر سر باد / کاندران سایه قرار دل شیدا باشد حافظ

ظلم ماریست که هر که پروردش / اژدهایی شد و فرو بردش

ظالم نفس خود است هرکه در این روزگار / انده پیمان خورد می نخورد آشکار عبید ذاکانی

ظریفی کرد و بیرون از ظریی / شاید کرد با مستان حریفی نظامی

ظالم آن قومی که چشمان دوختند / زان سخنها عالمی را سوختند مولانا

ظالم بمرد و قاعدهٔ زشت از او بماند / عادل برفت و نام نکو یادگار کرد سعدی

ظالمی را خفته دیدم نیم روز / گفتم این فتنه است خوابش برده به / وآنکه خوابش بهتر از بیداری است / آن چنان بد زندگانی مرده به سعدی

ظلم تو بیشتر بود از جور آسمان / او غارت جهان و تو تا راج دل كنی