ز روزگار جواني خبر چه مي پرسي / چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت صائب تبريزي

ز غفلت با تبه کاري به سر بردم جواني را / کنون از زندگي سيرم نخواهم زندگاني را صائب تبريزي

ز فراق چون نلالم، من دل شکسته چون ني؟ / که بسوخت بندبندم ز حرارت جدايي عراقي

ز کار هر که يک مشکل گشايي / به خود صد مشکل آسان کرده باشي صائب تبريزي

ز لب دوختن غنچه را زندگي ست / چو بشکفت زان پس پراکندگي است امير خسرو

زلف او دام است و خالش دانه ي آن دام و من / بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست حافظ

زندگاني گر کسي بي عشق خواهد من نخواهم / راستي بي عشق زندان است بر من زندگاني شهريار

زندگي جز نفسي نيست غنيمت شمرش / نيست اميد که همواره نفس برگردد پروين اعتصامي

زندگي کردن من مردن تدريجي بود / آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم فرخي يزدي

زندگي هنگامه ي فريادهاست / سرگذشت درگذشت يادهاست مشفق کاشاني

زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست / تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست فريدون مشيري

زان لحظه که ديده بر رخت وا کردم / دل دادم و شعر عشق انشا کردم حميد مصدق

ز احسان مي شود صاحب کرم را دولت افزون تر / بلي هر چاه را آب از کشيدن بيش مي گردد کشميري

ز افتادگي به مسند عزت رسيده است / يوسف کند چگونه فراموش چاه را صائب تبريزي

ز آدمي به جهان نام نيک ماند و بس / به مهر کوش که گيتي به کس وفا نکند اديب نيشابوري

ز آمده شادمان ببايد بود / وز گذشته نکرد بايد ياد رودکي