ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی / دودم به سر برآمد زین آتش نهانی سعدی

ذات تو غنی و ما همه محتاجیم / محتاج به غیر خود مگردان مارا پیر هرات

ذات تو برزمین اثر لطف ایزدی است / عدل تو در جهان نظر رحمت خداست ظهیر فاریایی

ذکر تو از زبان من فکر تو از خیال من / چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم سعدی

ذره ذره کاندرین ارض و سماست / جنس خود را همچو کاه و کهرباست مولوی

ذات نایافته از هستی بخش / کس تواند که شود هستی بخش جامی

ذره خاکم و در کوی تو ام جای خوش است / ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم حافظ

ذره تا مهر نبیند به ثریا نرسد / زآسمان بگذرم ار بر منت افتد نظری حافظ

ذروه کاخ رتبتت راست زفرط ارتفاع / راهروان وهم راراه هزارساله باد

ذرخش گرنخندد به گاه بهار / همانا نگریدچنین ابر زار

ذکررخ وزلف تودلم را / وردیست که صبح و شام گیرد حافظ

ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من / کز در مدام با قدح و ساغر آمدی حافظ حافظ

ذکرست کمند وصل محبوب / خاموش که جوش کرد سودا مولوی

ذکر گل و بلبل و خوبان باغ / جمله بهانه‌ست چرا می‌کند / غیرت عشق است وگر نه زبان / شرح عنایات خدا می‌کن دیوان شمس

ذوق يك لحظه نگاه تو به آن مي ارزد / كه كسي تا به قيامت نگران بنشيند