آیینه دنیا

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده...

"سهراب سپهری"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرکجا هستم، باشم

هرکجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد؟

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

من نمی دانم که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست... جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

چتر ها را باید بست

...زیر باران باید رفت

"سهراب سپهری"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرغ غم

،روی این دیوار غم، چون دود رفته بر زبر

،دایما بنشسته مرغی، پهن کرده بال و پر

.که سرش می جنبد از بس فکر غم دارد به سر

پنجه هایش سوخته؛

،زیر خاکستر فرو

خنده ها آموخته؛

.لیک غم بنیاد او

هرکجا شاخی است بر جا مانده بی برگ و نوا

دارد این مرغ کدر بر رهگذار آن صدا

.در هوای تیره ی وقت سحر سنگین به جا

،او، نوای هر غمش برده از این دنیا بدر

.از دلی غمگین در این ویرانه میگیرد خبر

.که نمی جنباند از رنجی که دارد بال و پر

.هیچکس او را نمیبیند. نمیداند که چیست

.بر سر دیوار این ویرانه جا فریاد کیست

.و به جز او هم در این ره مرغ دیگر راست زیست

.میکشد این هیکل غم از غمی هر لحظه آه

.میکند در تیرگی های نگاه من نگاه

.او مرا در این هوای تیره میجوید به راه

.آه سوزان میکشم هر دم در این ویرانه من

.گوشه بگرفته منم، در بند خود، بی دانه من

.شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من

،من به پیچاپیچ این لوس و سمج دیوار ها

،بر سر خطی سیه چون شب نهاده دست و پا

.دست و پایی میزنم چون نمیه جانان بی صدا

،پس بر این دیوار غم، هرجاش بفشرده بهم

،میکشم تصویر های زیر و بالای غمم

.میکشد هر دم غمم، من نیز غم را میکشم

،تا کسی ما را نبیند

تیرگی های شبی را

،که به دلها مینشیند

.میکنم از رنگ خود وا

.زانتظار صبح با هم حرف هایی میزنیم

با غباری زردگونه پیله بر تن میتنیم؛

.من به دست او، او بانک خود، چیز هایی میکنیم

"نیما یوشیج"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

...وقت است

وقت است نعره ای به لب، آخر زمان کشد

نیلی در این صحیفه، براین دودمان کشد

سیلی که ریخت خانه مردم به هم، چنین

.اکنون سوی فرازگهی، سر چنان کشد

برکنده دارد این بنیان سست را

.بردارد از زمین هر نادرست را

وقت است ز آب دیده که دریا کند جهان

هولی در این میانه، مهیا کند جهان

بس دست های بسته در آغوش هم شوند

...شور نشاط دیگر برپا کند جهان

"نیما یوشیج"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

راز زندگی

:غنچه با دل گرفته گفت

زندگی

لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

:گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر میکنی؟

کدام یک درست گفته اند؟

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد اوگل است

!گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است

"قیصر امین پور"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

سطرهای سفید

واژه واژه

سطر سطر

صفحه صفحه

فصل فصل

گیسوان من سفید میشوند

همچنان که سطر سطر

صفحه های دفترم سیاه میشوند

خواستی که با تمام حوصله

تار های روشن و سفید را

رشته رشته بشمری

گفتمت که دست های مهربانی ات

در ابتدای راه

خسته میشوند

گفتمت که راه دیگری

:انتخاب کن

دفتر مرا ورق بزن

نقطه نقطه

حرف حرف

واژه واژه

سطر سطر

شعر های دفتر مرا

!مو به مو حساب کن

"قیصر امین پور"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

گل

همان رنگ و همان روی

همان برگ و همان بار

همان خنده خاموش در او خفته بسی راز

همان شرم و همان ناز

همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به

مثل اشک نگونسار

همان جلوه و رخسار

نه پژمرده شود هیچ

نه افسرده، که افسردگی روی

خورد آب ز پژمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست

گرش برگ و بری هست

ز آب و ز گلی نیست

هم از دور ببینیش

به منظر بنشان و به نظاره بنشینش

ولی قصه ز امید هبایی

که در او بسته دلت، هیچ مگویش

مبویش

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند

مبر دست به سویش

که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند

"مهدی اخوان ثالث"
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

...چون سبوی تشنه

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را میشناسم من

زندگی را دوست میدارم

مرگ را دشمن

وای، اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

....جویبار لحظه ها جاری

"مهدی اخوان ثالث"