نبايد بستن اندر چيز و کس دل / که دل برداشتن کاريست مشکل سعدي

نمي توان به تو شرح بلاي هجران کرد / فتاده ام به بلايي که شرح نتوان کرد هلالي جغتايي

نمی دانم چه می خواهم بگویم / زبانم در دهان باز بسته ست هوشنگ ابتهاج

نابرده رنج گنج میسر نمی شود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد سعدی

نا کرده گناه در جهان کیست بگو / وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو خیام نیشابوری

ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را / دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را کاظم پزشکی

نشاط جوانی ز پیران مجوی / که آب رفته باز نیاید به جوی سعدی

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست هوشنگ ابتهاج

نقش پیری را ز آب و رنگ ها نتوان زدود / در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود مهدی سهیلی

نمی توان غم دل را به خنده بیرون کرد / ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت صائب

نیابد مراد آنکه جوینده نیست / که جویندگی عین بالندگی ست خواجوی کرمانی

نیازارم ز خود هرگز دلی را / که می ترسم در او جای تو باشد نظیری نیشابوری

نیست در عالم ز هجران تلخ تر / هر چه خواهی کن و لیک آن نکن مولوی

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند / جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حافظ

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست / سهی قدان سیه چشم ماه سیما را حافظ

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن / هرکه دید آن سرو سیم اندام را حافظ

نهال صبرم از وصلش برآورد / ز بخت خویش برخوردارم امشب حافظ

نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر / که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است حافظ

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است / فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست حافظ

نه این زمان دل حافظ در آتش طلب است / که داغدار ازل همچو لاله ی خودروست حافظ

نهفته در پس این لاجوردگون خیمه / هزار شعبه بازی، هزار عیاری است پروین اعتصامی

نه هر آن را که لقب بوذر و سلمان باشد / راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد پروین اعتصامی

نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر / مگر آن روز که خود مفلس و مضطر گردد پروین اعتصامی

نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود / نه هر آن شاخه که بررست صنوبر گردد پروین اعتصامی