کفر است در طریقت ما کینه داشتن / آیین ماست سینه چو آیینه داشتن طالب آملی

کی توان شعله ی عشق تو را در دل نهفت / شمع روشن در میان شیشه پیدا می شود ظهیر فاریابی

که را دیدی تو اندر جمله عالم / که یک دم شادمانی یافت بی غم شبستری

کم گوی و گزیده گوی چون دُر / تا ز اندک تو جهانی شود پُر نظامی

کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن / کم نشود مهر من از دوری و افزود بیا اوحدی مراغه ای

کلید باغ اجابت دعای نیمشبی بود / چگونه در بگشایم گر از دعا بگریزم؟ مهدی سهیلی

کف پا به هر زمینی که رسد تو نازنین را / به لب خیال بوسم همه عمر آن زمین را میرتشبیهی

کسی کو فروتن تر و رادتر / دل دوستانش از او شادتر فردوسی

کسی کو با تو نیکی کرد یکبار / همیشه آن نکویی یاد می دار ناصر خسرو

کسی کز عشق خالی شد، فرسوده است / گرش صد جان بود بی عشق مرده است نظامی

کسی را دل مگر از سنگ باشد / که بگذارد کسی دلتنگ باشد صابر همدانی

کردم سفر از کوی تو شاید روی از یاد / فریاد که جز یاد توام همسفری نیست عبرت نائینی

کرد روزی که قضا شادی و غم را قسمت / چشم خونبار من شد، لب خندان از تو حزین لاهیجانی

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست / چرا به دانه ی انسانیت این گمان باشد مولوی

کاش می شد که پریشان تو باشم / یا نباشم یا از آن تو باشم سلمان هراتی

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش / تا دریغ از چشم خود می داشتی دیدار خویش صائب تبریزی

کار پاکان را قیاس از خود مگیر/ گر چه ماند در نبشتن شیر شیر مولوی

کجا گویم که با این درد جانسوز / طبیبم قصد جان ناتوان کرد حافظ

کیمیایی است عجب بندگی پیر مغان / خاک و گشتم و چندین درجاتم دادند حافظ

کارم بدان رسیده که همراه خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد حافظ

کار با جذبه ی عشق است عزیزان ور نه / بوی پیراهن یوسف گرهی بر باد است صائب تبریزی

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری / کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد حافظ

که آگه است که جمشید و کی کجا رفتند / که واقف است که چون رفت تخت جم برباد حافظ

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند / ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند حافظ

کسی که حسن خط دوست در نظر دارد / محقق است که او حاصل بصر دارد حافظ