جان بی علم بی نوا باشد / مرغ بی پر نه بر هوا باشد سنایی

جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را / خواهم از جان خوشتری یابم که آن گویم تو را هلالی جغتایی

جانم بگیر و صحبت جانانه ام بخش / کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست هوشنگ ابتهاج

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم / در روز وصال تو به قربان تو کردم فروغ بسطامی

جای مهتاب، به تاریکی شب ها تو بتاب / من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند فریدون مشیری

جذاب ترین مرحله، ای عشق همین است / از من تو همان چیز بخواهی که ندارم خلیل ذکاوت

جذبه عاشق اثر در سنگ خارا می کند / کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می کند صائب تبریزی

جز دل که گیرد جان من جز من که گیرد جان دل / گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل مهرداد اوستا

جز راست مگوی گاه و بی گاه / تا حاجت نایدت به سوگند ناصر خسرو

جز کوی توام نیست به سر فکر مقامی / تا عمر به پایان برسد منزلم این است گلشن کردستانی

جمع ما جمع نباشد تو پریشان باشی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی وحشی بافقی

جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش / چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش سعدی

جوانی بر سر کوچ است، دریاب این جوانی را / که شهری باز، نشناسد غریب کاروانی را نظامی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را / نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را شهریار

جان بیمار مرا نیست ز تو روی سوال / ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد حافظ

جایی که یار ما به شکر خنده دم زند / ای پسته کیستی تو خدا را دگر مخند حافظ

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی / غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد حافظ

جمال ورت و معنی به یمن همت توست / که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد حافظ

جهان را نیست کاری جز دو رنگی / گهی رو می نماید گاه زنگی نظامی

جهان سر به سر حکمت و عبرت است / چرا بهره ی ما همه غفلت است فردوسی

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد / هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد حافظ

جمالت آفتاب هر نظر باد / ز خوبی روی خوبت خوب تر باد حافظ

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز / باطل در این خیال که اکسیر میکنند حافظ