حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را حافظ

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس / شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست توحید شیرازی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد / زمانه را سند و دفتری و دیوانی است پروین اعتصامی

حریفی بد مرا ساقی که در شب / ز زلف و رخ نمودی شمس و فی را حافظ

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ / قبول خاطر و لطف سخن خداداد است حافظ

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای / گفت یا ابریست یا برقیست یا افسانه ای ابوسعید ابوالخیر

حریف بزم شراب تو شهریار نباشد / مگر شبی بغلامی به کف ایاغ تو گیرم شهریار

حال شب های مرا همچو منی داند و بس / تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد مولوی

حسرت مرغ اسیری کُشدم کز دامی / کرده پرواز به کنج قفسی افتاده است طبیب اصفهانی

حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی / کاین پای ، لایق است که بر چشم ما رود سعدی

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست / یا خوبتر از دیدن رویت کاریست مولوی

حدیث مدعیان و خیال همکاران / همان حکایت زر دوز و بوریاباف است حافظ

حال دل با تو گفتنم هوس است / خبر دل شنفتنم هوس است حافظ

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق جهان میتوان گرفت حافظ

حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد / حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت حافظ

حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن / می دهد درس درستی دل بشکسته ما حمید سبزواری

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند حافظ