قطره ای کز جویباری می رود / از پی انجام کاری می رود

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند / قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است حافظ

قدر مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس / که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست حافظ

قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است / بل قدر مردم از سخن و علم پر بهاست ناصر خسرو

قرض است کارهای بدت نزد روزگار / یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند شفایی کاشانی

قضا رفت و قلم بنوشت فرمان / تو را جز صبر کردن چیست درمان

قره العین من آن میوه ی دل یادش باد / که خود آسان بشد و کار مرا مشکل کرد حافظ

قیاس کردم و آن چشم جاودانه مست / هزار ساحر چون سامریش در گله بود حافظ

قطره ی اشکیم اما در درون دل نهان / گر به سوی دیده ره یابیم دریا می شویم مسکین بخارایی

قومی به جد و جهد گرفتند وصل دوست / قومی دگر حواله به تقدیر میکنند حافظ

قفس تنگ فلک، جای پرافشانی نیست / یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست صائب تبربزی

قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست / هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود خلیل ذکاوت

قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی / گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی پروین اعتصامی

قدحی در کش و سرخوش به تماشا بخرام / تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد حافظ

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب ؟ که ساکنان درش محرمان پادشه اند حافظ

قیاس امروز گیر از حال فردا / که هست امروز تو فردای دیروز عرفی

قیمت دُر نه از صدف باشد / تیر را قیمت از هدف باشد سنایی غزنوی

قدح به شرط ادب گیر ز آنکه ترکیبش / ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد حافظ

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست / بوسه ای چند بیامرز به دشنامی چند حافظ