غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی / که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود صائب تبریزی

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد / خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم فرخی یزدی

غلط است این که گویند به دل رهست دل را / دل من ز غصه خون شد، دل تو خبر ندارد عرضی شیرازی

غم به هر جا که رود سرزده آید، به دلم /چه کنم؟ خانه ی من بر سر راه افتاده است سنجر کاشانی

غمگین مکن اگر نکنی شاد خاطری / گر مرهم دل نشوی نیشتر مباش صائب تبریزی

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل / شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد حافظ

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است حافظ

غرض ز مسجد و میخانه وصال شماست / جز این خیال ندارم خدا گواه من است حافظ

غمش تا در دلم ماوی گرفته است / سرم چون زلف او سودا گرفته است حافظ

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور / پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را فروغی بسطامی

غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است / باقی همه چون موج، ز دریا گذرانند سعدی

غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ / زلف دلبر از برای صید دل گسترده دام حافظ

غم زمانه که هیچش کران نمیبینم / دواش جز می چون ارغوان نمیبینم حافظ

غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش / کز دم صبح مددیابی و انفاس نسیم حافظ