گر مرد رهي ميان خون بايد رفت / از پاي فتاده سرنگون بايد رفت عطار نیشابوری

گر حيات جاودان بي عشق باشد مرگ باشد / ليک مرگ عاشقان باشد حيات جاودان شهریار

گر چه ياران همه از شادي ما غمگينند / باز شاديم که ياران ز غم ما شادند قیصر امین پور

گر چه هر لحظه مدد مي دهدم و چشم پر آب / دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز عماد خراسانی

گر چه مي دانم نمياي ولي هر دم ز شوق / سوي در مي آيم و هر سو نگاهي مي کنم هدایت طبرستانی

گر چه مجنونم و صحراي جنون جاي من است / ليک ديوانه تر از من دل شيداي من است فرخی یزدی

گر چه صد پروانه را شمعيم از سوز درون / صد هزاران شمع را از شور جان پروانه ايم مسعود فرزانه

گر چه رفتي، ز دلم حسرت روي تو نرفت / در اين خانه به اميد تو باز است هنوز عماد خراسانی

گر چه دوري مي کنم بي صبر و آرامم هنوز / مي نمايم اينچنين وحشي ولي رامم هنوز وحشی بافقی

گر توکل مي کني در کار کن / کشت کن پس تکيه بر جبار کن مولوی

گر تو باشي مي توان صد سال بي جان زيستن / بي تو گر صد جان بود يک لحظه نتوان زيستن عاشق اصفهانی

گرت از دست بر آيد دهني شيرين کن / مردي آن نيست که مشتي بزني بر دهني سعدی

گر به چشم ما جانا، جلوه هاي ما بيني / در حرم اهل دل جلوه ي خدا بيني رهی معیری

گر بداني حال من گريان شوي بي اختيار / اي که منع گريه بي اختيارم مي کني وحشی بافقی

گر با دگران به از مني، واي به من / ور با همه کس همچو مني، واي همه ابوسعيد ابوالخير

گيرم پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل سعدی

گرچه در بازار دهر از خوشدلی جز نام نیست / شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است حافظ

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید / ور وسمه کمانش شد با ابروی او پیوست حافظ

گويند دل به آن بت نامهربان مده / دل آن زمان ربود که نامهربان نبود اصلی قمی

گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است / سلطان جهانم به چنین روز غلام است حافظ

گر پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت / در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست حافظ

گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم / پاسخم گو به نگاهي که زبان من و توست هوشنگ ابتهاج

گنه کردن و بي باک بودن / بسي آسان تر از پوزش نمودن اسعد گرگانی

گنج خواهي در طلب رنجي ببر / خرمن از مي بايدت، تخمي بکار سعدی