فراموشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد / تو در من آتشي هستي که خاموشت نخواهم کرد

فارغی از قدر جوانی که چیست / تا نشوی پیر ندانی که چیست نظامی

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم حافظ

فرزند بنده ای است خدا را، غمش مخور / تو کیستی که به ز خدا بنده پروری سعدی

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم / آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست حافظ

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت / دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت هوشنگ ابتهاج

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم / جز دیده کس آبی به لب من نچکاند خواجوی کرمانی

فکر فردای خود امروز، کن ای مرد خدا / که کسی یاری تو، غیر تو فردا نکند صادق سرمد

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاک عشق آبی ندارد نظامی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر او تمنایی

فلک جلوه کنان بنگرد سمند تورا / کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد

فتنه بر انگیخت دل خون شهان ریخت دل / با همه آمیخت دل گرچه جدا میرود

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور / خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

فرق است آب خضر که ظلمات جای اوست / تا خاک ما که منبعش الله اکبر است

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید / دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

فراخی در جهان چندان اثر کرد / که یک دانه غله صد بیشتر کرد نظامی

فغان کاین لولیام شوخ شهر آشوب شیرین کار / چنانبردند صبر از دل که ترکان خان یغما را

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم / وآنچه گویند روانیست نگوییم رواست

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

فریاد که از شش جهتم راه ببستند / آن خال و خط و زلف رخ وعارض وقامت

فرصت شمار صحبت کزاین دوراه منزل / چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

فریاد که در رهگذر آدم خاکی / بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت / که شکیب دل من دامن فریاد گرفت هوشنگ ابتهاج

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد / که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست

فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک / چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم

فکر آن باش که تو جانی و تن مرکب تو / جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

فرح خاطر من خاطره شهر شماست / خود غم آبادم و خاطر فرح آباد هنوز

فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو / سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

فردا که رهزنان دی از راه میرسند / نه بلبلی به جای گذارند و نه گلی

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن / که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم شهریار

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش / گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت / ای مادر فلک که سیه بخت زادیم

فلک به موی سپید و تن تکیده مرا خواست / که دوک و پنبه برازد بزال پشت خمیده

فراق را به فراق تو مبتلا سازم / چنان که خون بچکانم ز دیدگان فراق