چرا نمی شود بگویم از شما؟ / نمی شود بگویم از شما چرا؟ مریم آریان

چادر سیاه روی سرت، مثل اینکه ... آه / مهتاب می شوی وسط یک شب سیاه علی رضا ازادی

چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی / از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی سمیه آقایی

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی / چراغ خلوت این عاشق کهن باشی هوشنگ ابتهاج

چراغی کهنه ام، وقت است خا موشم کنی، کم کم / من آن افسانه ام باید فراموشم کنی، کم کم مهدی عابدی

چشم اگر پوشیده باشد، دل نمی گردد سیاه / بیشتر، تاریکی این خانه از دام است و بس صائب تبریزی

چشم دل باز کن تا جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی هاتف

چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت / داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت کلیم کاشانی

چشم را از دیگران بر بند و بر خود باز کن / مرد شو جز همت مردانه پشتیبان مخواه احمد کمال پور

چنان میل دل دیوانه را سوی تو می بینم / که هر جا گم شد او را بر سر کوی تو می بینم کمال الدین بنایی

چندان که دویدیم به سامان نرسیدیم / ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم شعبان کرم دخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات / که واجب شد طبیعت را مکافات شهریار

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم / چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم شهریار

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش / مده بوسه بر روی فرزند خویش سعدی

چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم / رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم وحشی بافقی

چون خود نکنی چنان که گویی / پند تو بود دروغ و ترفند ناصر خسرو

چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست / گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست مولوی

چون صدف هرگز کسی ما را خریداری نکرد / گر چه با گوهر یکتا هم آغوشیم ما محمد صوفی

چون وا نمیکنی گرهی خود گره مشو / ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست صائب تبریزی

چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن / به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن عاشق اصفهانی

چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را / که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد حافظ شیرازی

چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی، رفتی / نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی مهدی سهیلی