به می سجاده رنگیم کن گرت پیر مغان گوید / که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها حافظ

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را / که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را حافظ

به صحرا بنگرم صحرا تو بينم / به دريا بنگرم دريا تو بينم باباظاهر

بر آستان جانان گر سر توان نهادن / گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد حافظ

با آنکه ز ما هيچ زمان ياد نکردي / اي آنکه نرفتي دمي از ياد، کجايي؟ حزين لاهيجي

با اين عطش تا چشمه، ديگر دير خواهد شد / دريا اگر باشد دلت تبخير خواهد شد محمد علي بهمني

با خدا باش و پادشاهي کن / بي خدا باش و هر چه خواهي کن مجلسي

باران که در لطافت طبعش خلاف نيست / در باغ لاله رويد و در شوره زار خس سعدی

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر / به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را حافظ

با دلارامی مرا خاطر خوش است / کز دلم یکباره برد آرام را حافظ

بار درخت علم نباشد مگر عمل / با علم اگر عمل نکني شاخ بي بري سعدي

با رشته ي زلف توام امشب سر راز است / افسوس که شب کوته و اين رشته دراز است هدايت طبرستاني

بار محبت از همه باري گرانتر است / وان کس کشد که از همه کس ناتوانتر است فروغي بسطامي

بوی گل برخاست گویی در چمن ها روت بود / بلبلان مستند گویی دیده چون ما روت را حافظ

بر آن عزمم که گر خود میرود سر / که سرپوش از طبق بردارم امشب حافظ

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش / آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت حافظ

با ضعيفان هر که گرمي کرد عالمگير شد / ذره پرور باش تا خورشيد تابانت کند ظلي تبريزي

با عقل، آب عشق به يک جو نمي رود / بيچاره من که ساخته از آب و آتشم شهريار

با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج / آخر قدمي راست بنه اي همه جا کج

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی / هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست حافظ

بارم ده از کرم برِ خود تا به سوز دل / در پات دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست / که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست حافظ